تبليغاتX
حصار سکوت Clicky Web Analytics Clicky
یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!!
   

چه باید کرد...دلتنگی است!!!!

شد فصل خزان، دوباره باران باران

یاد آور خاطرات یاران، باران

دیدم نم نم غبار قلبم را شست

فریاد زدم: خدا! ... بباران باران!

***

لبخند و امید و گریه با هم، باران

نمناک ترین ترانه غم، باران

گفتم که خدا، اشک مرا پنهان کن!

با گریه ی من، گرفت نم نم باران

***

می دید شبانه های ما را باران

همرازی شانه های ما را باران

می دید که ما ترانه ها می خوانیم

می خواند ترانه های ما را باران

***

خواندیم چه عاشقانه ها در باران

دلچسب ترین ترانه ها در باران

یک عمر پر از حسرت تب خواهد ماند

پیشانی شاعرانه ها در باران ...

 

پ.ن: امشب بازم داره بارون می باره.....!!!

 

 

+ نوشته شده در   چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 2:25  توسط یاسمین | 

 


سلام

می دونی که هر چه بیشتر تو اجتماع باشی بیشتر از مشکلات و معضلات جامعه آگاه میشی و بیشتر از نابرابری ها دلت میگیره.می فهمی عده ای که به ظاهر ادعای مومن بودن و تابع اسلام بودن دارند،با رفتار و کردارشون دارن تیشه به ریشه ایمان کسانی میزنند که دارن اسلام رو در رفتار آنها جستجو کنند.کسانی که ایمانشون ضعیفه و با این رفتارها کاملا اعتقادشون رو از دست میدن.که پس عدالت خدا کجاست؟!!!!

تسبیح به دست هستند همیشه و سالی یه بار به حج میرند،اما وقتی پای پول و مال دنیا وسط میاد قوانین اسلامی رو به میل خودشون و به نفع خودشون تعبیر و تفسیر میکنند.حق زیردست خوردن و نزول و ربا براشون حالت شرعی میگیره!!!من که امروز به این آدم زخم خورده از دست چنین افرادی گفتم خدا شاید از حق الله بگذره اما از حق الناس نمیگذره.اما اون یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم گفت کجای کاری روز به روز زندگیش بهتر و بهتر میشه.خوشبختی مال این جور افراده.کی اون دنیا رو دیده؟!!!

                              ****************************

تقریبا از اوائل بارداری تا به امروز می تونم بگم خیلی کم به تنهایی به بیرون از خونه رفته باشم اونم بدون ماشین.امروز بعد از مدتها برای انجام کاری به تنهایی رفتم بیرون.بعد از حدود دو سه ماه فهمیدم کرایه ماشین بالا رفته!بین راه وقتی کارم تموم شد به شرکت یکی از دوستان سر زدم.گفتم یه 10 دقیقه ای میشینم و کمی چاق سلامتی میکنیم و تا بچه بیدار نشد و لج نیومد و مراقبش رو عصبی نکرد برمیگردم.آقا از کجا میدونستم این دوست قدیمی اینقدر دلش از زندگی پره؟! حالا ایشون یه طرف،همکار جدیدش هم کنارش نشسته بود.به هم معرفی شدیم و برای اینکه کلامی گفته باشم فقط گفتم خانم شما با یه دست چقدر سریع تایپ میکنید؟اون هم دست چپ!(دست راستش تو جیبش بود!)بنده خدا یه لبخند کم رنگی زد و جوابی نداد.گفتم من با دو دست تایپ میکنم تازه همش غلط تایپ میشه.هنرمندی ها!

این جا بود که دوست خودم گفت بله مردم برای گذران زندگی مجبورند.این خانم دست راستش فلجه!!!
زود ازش عذرخواهی کردم.برام گفت پدرش از کارافتاده است.خرج خانواده به دوش این خانمه.و کارفرماش که یه آدم خیلی پولدار و مومن!!!!و با نماز و با خداییه بعد از هفت سال کار با بی انصافی تمام حقوق 70000 تومان بهش می داده و دو میلیون پول این خانم رو گرفته به کار زده بابتش صدی سه بهش سود می داده.میگفت نزول نیست،چون با پولش داره کار میکنه!!!!! و در پایان وقتی اخراجش کرده اصل پول رو بهش برنگردونده!خیلی خلاصه براتون اینارو گفتم.اما وقتی قیافه زجر کشیده و خسته این خانم رو می دیدم واقعا عذاب می کشیدم.جالبه که میگفت پدرش میگه قرار نیست همه تو این دنیا آسوده زندگی کنند.به هر حال یه سری باید در عذاب و سختی باشند.ما هم جزو این دسته ایم.خدا اینطور بر ای ما رقم زده!!!!!ما کجای کاریم؟!!!!
هر چه سعی کردم زودتر بزنم بیرون نمیشد.یعنی اونها خیلی حرف برای گفتن داشتند....تا اینکه گوشیم زنگ خورد و شنیدم که:

"نیم ساعت شما اینجوریه؟بدو که بچه ات هیچ جوره ساکت نمیشه!!!"

تازه به خودم اومدم و ازشون خداحافظی کردم و اومدم تا باز هم درگیر بچه و خونه و زندگی بشم و غافل از دنیای اطرافم!!!

                                                                        (یاسمین)

پ.ن: اصلا دلم نمیخواد تو خونه بمونم و کارم فقط خونه و زندگی باشه!فعلا ترجمه رو دست گرفتم.برای شروع بد نیست.

 

+ نوشته شده در   دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:26  توسط یاسمین | 
 

جیگرشو برم من 

سلام

این روزها تقریبا جز شبها که یک ساعتی رو نت میام هیچ وقت آزادی ندارم.نه این که فکر کنید بچه  داری سخته ها.نه ولی روال کار عوض شده.ساعت خواب و بیداریم تغییر کرده.حتی ساعت خوردن صبحانه و نهار و شام! مثلا موقع خوردن شام.همین که همه چی آماده خوردنه و باید برم صدای گریه اش درمیاد و تا بیام بهش برسم غذا از دهن افتاده...

یه هفته ای میشه که این آقا ابوالفضل ما شروع به خندیدن کرده.وای نمی دونید وقت خندیدن چقدر شیرین و خوشمزه میشه.وقتی صبح ها بیدار میشه و جاش خشک باشه و شیرشو خورده باشه می شینم باهاش به حرف زدن و بازی کردن.یه وقتی به خودم میام و می بینم یه ساعتی شده که وقتم رفته برای خندوندنش و قربون صدقه رفتنش.

امروز داشتم فکر می کردم که باید یه برنامه ریزی داشته باشم.نه مطالعه می کنم و نه ترجمه.خواستم یه ماهه ختم قرآن داشته باشم.ولی با این وضعیت بیشتر از سه ماه طول می کشه.بعد از مدتها نماز مغرب و عشای امشب بهم چسبید.همش یه جورایی با عجله میشد.صبح ها هم که خواب آلودم همیشه شرمنده خدا هم شدیم دیگه.خلاصه این که امشب تصمیم گرفتم بزنم تو گوش هر چی غم و غصه و بی حالی و رخوت و تنبلی و کمی هم به خودم وقت بدم.و به خاطر آینده پسرم یه مادر سرحال و آگاه باشم!!!

این عکسهای ابوالفضل هم یکی دو هفته پیش گرفتم.

      عسل منه

اون اولی که با دستهای باز خوابیده و داره می خنده-رو صفحه موبایلم گذاشتمش.جیگری شده این پسرم.

     قند و عسله این پسر........          

پ.ن: این روزها رفتار یکی بهم نشون داد که حتی برای فرزندم به اندازه و در حد اعتدال عشق و محبت داشته باشم نه در حد افراط که بشه دوستی خاله خرسه...

                                                                  (یاسمین)

 

+ نوشته شده در   پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:31  توسط یاسمین | 
 

سلام:

هی گفتم عکس پسرمو نذارم چش نخوره دیدم نمیشه.اصرار دوستان ما را برآن داشت دل به دریا بزنیم و ملتی را انگشت به دهان بگذاریم.خانم ها فقط بپایید دستتونو نبرید

    کچل خودتی(8 روزگی)

این عکس رو باباش وقتی تو بیمارستان بستری بود گرفت.وقتی تو دستگاه بود پدرش اجازه نداشت بیاد تو ببیندش.بعد از دو سه روز که خیلی دلش تنگ شده بود از پرستار اجازه گرفتم و بردمش دم در تا بابک هم ببینه.چه روزای سختی بود!

    سیاه سوخته هم خودتی!

این عکس هم حدودا یک ماهه است.جهت اطلاع عرض کنم سه روز دیگه هم دوماهه میشه.از اونجاییکه ممکنه امشب تلفات زیادی داشته باشیم گذاشتن بقیه عکسهارو به بعد موکول می کنیم!(زشت-بی ریخت-کچل-سیاه سوخته-لاغرمردنی و امثالهم خودتی)

 

پ.ن: دلم می خواست بیشتر از اینا ازش تعریف کنم.اما الان صدای گریه اش داره همسایه هارو هم بی خواب می کنه.فکر کنم راضی نیست نامحرم عکسشو ببینهمجبورم برم.تا بعد......

                                                                        (یاسمین)

                                                             

 

+ نوشته شده در   شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:52  توسط یاسمین | 
 

من لالایی تازه ای خواهم ساخت !

من در گوش نوزاد دلبند خویش حدیثی تازه تر خواهم گفت ...

من قلب کودک دردانه خود را با رئوفترین قلب عالم پیوند خواهم زد . و من خواب کودک خویش را شیرین ترین خواب عالم خواهم کرد .

من لالایی تازه ای خواهم ساخت ...

لالایی انتظار

لالایی وصال

لالایی عشق

و به راستی چه شیرین است خوابی که آغازش لالایی تو باشد !

و میدانم ... به یقین میدانم که از این پس نوزاد من بی تاب نخواهد بود و بی قراری نخواهد کرد .

چرا که لالایی تو قرار دل همه نوزادان بی قرار عالم است . و تو قرار دل همه بی قراران !

وکسی چه میداند ... کسی چه میداند ! شاید تو محبوب بی همتای من به لطف آسمانی خویش همنشین خواب های دردانه من گردی !

بارخدایا !

 لبخند کودک خوابم را ببین ...  

می بینی چه شیرین در خواب ناز میخندد .

پروردگارا ! کودک نازم را در پناه خود محافظت فرما ...و همه کودکان را.

پ.ن:این عکس پسرم نیست.قول داده بودم که عکس ابوالفضلم رو تو وبلاگم بذارم.این چند وقت یا فرصتش جور نمی شد یا من تنبلی میکردم.خلاصه امروز تصمیم گرفتم عکسهارو از موبایل بریزم تو کامپیوتر و بذارم تو وبلاگم.اما هر چی گشتم کابل اتصال موبایل و کامپیوترو پیدا نکردم.نمی دونم چرا گم شد.حالا نوزادها شبیه هم هستن دیگه.اصلا بذارید بزرگتر شه دیدنش جالب تره!وعده سرخرمن نیست والا...

                                                                                                                                (یاسمین)

 

+ نوشته شده در   پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 1:42  توسط یاسمین | 
 
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش
تو چه ها که نمی اندیشی...
به خود خدا...
به خودت و خدا...
و به آن چه می خواهد خدا...
این هدیه سکوت است که تو می بینی
فقط خدا مانده و تو
و هزار معجزه در انتظار تجلی....
پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد
سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن
از صدای سکوت پند گیر........

نوشته هاي پيشين
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پيوندها
حرفهای یه پسر شر (مجید شر)
یه گوشه دنیا(علی اصغر)
روزگار تنهایی(هستی عزیزم)
فراتر از آسمان(خاله فرای عزیزم)
دل نوشته های مهدی و رها
تنهای تنهام(نازی نازم)
نیلوفر آسمونی
طعم حاشیه(احسان ولی زاده)
دایی جون دات کام(دایی احمد)
رهگذار عمر(دایی نویدم)
لاغر مردنی(پانته آ جون)
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلسی جون)
خاطرات یک راننده کامیون(ناصر عزیز)
آه پروانه های همیشه(ترانه جون)
روز نوشتهای یک متهم زندانی(مستانه عزیز)
دنیای بازیهای تصویری(محمد عزیز)
چیزی به فردا نمانده(آرزوی عزیزم)
کنج ذهن (سوری عزیزم)
ساحره(یاسمین جون)
اسفندگان نو(جواد عزیز)
خانم پاستیل(دختر نامرئی)
فریاد(پیام عزیز)
پله پله تا معبود(سکوت عزیزم)
اسب سفید بالدار(فریناز عزیز)
چهارچوب لحظه ها(سعید و ندای عزیز)
فیزیکسرا
سلام تنهایی(بهار)
مهرگان(نیکوی عزیز)
صبح بخیر(کتایون عزیز)
یکی جلوی روزهای زندگیمو بگیره(فاطمه عزیز)
عشاق(الهام عزیز)
جو گیر نشوید لطفا(حمیده جون)
لایق بدانی یا ندانی(مجتبی عزیز)
آرتاوریژ(محمد عزیز)
با او بگو که مهر تو...(فرزانه جان)
خاطره های خنزر پنزری...
تبسم بهار
مهاجر
مهرداد خان
مسیح من(مین عزیز)
از زیرود تا شهنیا(هادی بافنده)
ماجراهای شازده اسدالله میرزا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال كيوان

تغييرات
مجيد شر