![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
به آسمان كه نگاه می كنم بی اختیار چشمانم روی ابرهایی تیره ثابت میماند و خاكستری این پهنه برافراشته غباری از اندوه بر دلم میریزد، درست مانند قطرات ریز بارانی كه بر بستر تشنه زمین فرو میریزد وجریان مییابد و به سوی آبی دریاها رهسپار میگردند. دلم نیز همراه قطرات باران به سوی كتاب زندگی رهسپار میگردد و در فصلی كه مكرر خواندهام و هرگز تكراری نشده است آرام میگیرد. اینجا ساکت ساکت است.باریدن باران در پشت پنجره ...کتاب را می بندم. چراغها خاموشند .می ایستم روبروی پنجره. و زل می زنم به تاریکی شب ... قطرات باران به آرامی روی شیشه می لغزد. پنجره را باز می کنم. هوا سرد نیست و هست. نفس عمیق می کشم.خیابان خالی خالی است و خیس از باران.و درختهایی که در باران وهم آلود شده اند. من تنهام.تنها و پر از حسی غریب .پاسی از شب گذشته و من بیدارم. همه خوابند. و من باشب و سکوت و باران خلوت کرده ام. هنوز کنار پنجره ایستاده ام همانطور بی حرکت... همانطور تنهاو همانطور خالی. همانطور دلتنگ...با دستهایی که پوست شب رالمس کرده اند. زمان می گذرد. این مفهوم غریب نا آشنا می گذرد. من با خود زمان- با خود شب- با خود سکوت یکی می شوم . من باتنهایی یکی می شوم. لبخند می زنم.لبخندی کمرنگ و غمگین.... کاش همیشه میشد تمام ناگفته ها را گفت...کاش اشک فریادی بس عظیم بود .وای که چقدر پر از سکوتم... سکوتی که بر شب بارانیست و تنها صدای گریه باران ... این صدای سکوت من و گریه باران است که میشنوی و هیچ تفسیری بر آن نیست... دلم میخواهد به اندازه تمام روزهای عمرم سکوت کنم..سکوتی که هیچ گاه نشکند...دلتنگی هایم از جنس پنجره ای است که به روی باران گشوده می شود.امشب این باران که اینگونه سنگین بر زمین می بارد مرا غمگین و دلتنگ کرده است...چقدر دلم گرفته! پ.ن: غروب جمعه ای که همراه با بارون باشه دیگه برای من پر از غم و دلتنگی میشه.بیشتر از همه غروب جمعه های دیگه. (یاسمین)
سوختم،بزن باران شايد تو خاموشم كني
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:13 توسط یاسمین |
|
|
سلام احسان عزیز منو به یک بازی دعوت کرد که قرار شد بهم فرجه بده تا من هر وقت فرصت داشتم تو این بازی وبلاگی شرکت کنم.این چند وقت غیب شدن مجید فکر و ذهن مارو به خودش مشغول کرد و می دونستم کسی هم تو این وضعیت حال و حوصله خوندن دوست داشتن ها و نداشتن های منو نداره.اما امروز که یه سر رفتم وبلاگ احسان تا سراغشو بگیرم و ببینم این بار چرا بعد از مجید احسان غیبش زده یاد قولم افتادم و گفتم حالا من آپ کنم شاید احسان هم دلش سوخت و یادی از دوستانش کرد و یه خبری از خودش به ما داد.خیلی جاش خالیه.... خب باید ده تا از دوست داشتنی ها و نداشتنی هایم را بنویسم : دوست داشتنی ها : ۱-پسر گلم که شده همه زندگیم ۲-خوندن کتابهای مورد علاقه ام و اشعار حافظ ۳-نوشتن هر وقت که دلم گرفته است. ۴-وبلاگم و دوستان وبلاگی ام که عجیب بهشون وابسته شدم. ۵-قدم زدن تو فصل پاییز تو یه جاده پربرگ که دو طرفش پر از درخت باشه... ۶-ساحل دریا وقت غروب که خورشید به رنگ سرخ و نارنجی میشه... ۷-نماز و دعا به وقت دلگیری و سختی ها که خیلی آرامشم میده. ۸-یادآوری خاطره های زیبای دوران دبیرستان و شیطنتهای نوجوانیمون. ۹-شیرینی مخصوصا از نوع رولت اگه باشه می میرم براش ۱۰-من هم مثل احسان یه شماره ۱۰ دارم که نمیشه بگم. دوست نداشتنی ها : ۱-چشم انتظار بودن...(همیشه و همیشه عذابم میده حتی اگه به مدت ۵ دقیقه بیشتر از وقت مقرر مجبور به انتظار کشیدن باشم) ۲-بیماری کودکان معصوم. ۳-رنج و ناراحتی پدر و مادرم. ۴-عدم وفای به عهد.مخصوصا دل شکستن و به بازی گرفتنش. ۵-شبهای جنگل که به نظر من زیبایی نداره و ترسناکه. ۶-سیگار کشیدن که متاسفانه بعضی از عزیزانم این کارو میکنند. ۷-اذیت و آزار حیوونای بی گناه و بی پناه. ۸-تصمیم گیری برای دیگری بدون توجه به احساسش. ۹-یادآوری غروبهای دلگیر غربت کاشان در دوران دانشجویی و البته شبهای امتحان! ۱۰-در برزخ بی خبری دست و پا زدن! از دوستان خوبم خاله فرا-مهدی-نازی-ناصر و بهار دعوت می کنم در این بازی شرکت کنند. (یاسمین) پ.ن:همتون می دونید که فردا ۱۳ آبانه، مناسبتشو هم می دونید دیگه...روز دانش آموزو بی خیال.....1۳ آبان تولد دختر گل دایی نویده.از همین جا به دایی نوید تولد دخترشونو تبریک میگم و بهترین ها رو براشون آرزو می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:11 توسط یاسمین |
|
|
سلام این چند وقته که دوست خوبمون مجید نیست باید اعتراف کنم یه جورایی جو نت برای من یکی حداقل خیلی جالب نیست.نه اینکه جسارتی به دوستان خوبم کرده باشم که نوشته هاشون جالب و خوندنی نیست.نه...ولی یادمه یکی دوماه بعد از شروع وبلاگ نویسی ام با وبلاگ مجید آشنا شدم و از اونجاییکه هر روز وبلاگش به روز می شد عادت کردم که هر شب به وبلاگش سر بزنم...و یا هر وقت که نت میومدم بی برو برگرد وبلاگشو باز میکردم.مخصوصا که با نوشته هاش واقعا به بچه ها روحیه میداد ....این روزها جای خالیش واقعا احساس میشه... کامنت جدید مجید رو که خوندم خیلی ناراحت و دلگیر شدم.روزهای سختی رو تو این مدت گذرونده.بازداشت شدنش توسط وزارت اطلاعات و زندانی شدنش باعث شده که موقعیت بدی براش به وجود بیاد.مخصوصا برای کارش که مجید این همه براش زحمت کشیده بود و تازه استخدام شده بود.این موضوع واقعا نگران کننده است...هی بهش گفتیم تندروی نکن به گوشش نرفت که نرفت. مجید دوستیه که برای همه دوستان وبلاگیش احترام زیادی قائل بود و در شادی ها و غمهامون شریک بود.می دونم که بیش از همه بهش مدیونم.این چند روزه خیلی به یادش بودم و برای حل مشکلش خیلی دعا کردم.وظیفه خودم دیدم این پست رو بزنم و از شما عزیزان هم بخوام با دل پاکتون براش دعا کنید تا حکم دادگاه به نفعش باشه و تبرئه بشه و شرایط خوبی براش به وجود بیاد ....کار دیگه ای از دستمون برنمیاد. آرزو می کنم هر چه زودتر مشکلاتش رفع بشه و مجید عزیز باز هم با همون روحیه شادش به جمع دوستانش برگرده.فعلا که کامپیوتر نداره.یعنی توقیف شده اونم!!! مجید! خداروشکر که تو روحیه قوی داری و می تونی از پس غمها و مشکلات بربیای.خودت همیشه اینو می گفتی.زندگی در جریانه و تو صحیح و سلامتی وهیچی مهمتر از این نیست.پس به آینده امیدوار و خوش بین باش و توکل به خدا کن.ما هم برای موفقیتت دعا می کنیم. (یاسمین) ********************************* اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2:26 توسط یاسمین |
|
|
سلام این پست کوتاه رو فقط برای این میذارم که کمی خیال دوستان رو از بابت کامنتی که در مورد مجید داده شده راحت کنم.خیلی از دوستان برام کامنت گذاشتن و سراغ مجید رو از من گرفتن.من هم مثل همه شما عزیزان وقتی دیدم از مجیدخبری نیست خیلی تعجب کردم.تو این ۴ سال بیسابقه بوده ! برای همین خیلی نگرانش شدم. یکی به اسم "جواد معروفی" کم لطفی کرده و یک کامنت کذب در مورد مجید برای همه دوستانش گذاشته.و ظاهرا خیلی از بچه ها نگران شدن.البته خودم هم نگران شدم. بنابراین گفتم تو وبلاگم به همه دوستانمون بگم من فقط می دونم که مجید حالش خوبه و این اتفاقی که ایشون گفته الحمدالله برای مجید رخ نداده.امیدوارم مشکل خاصی نداشته باشه و به زودی خودش بیاد و برامون بگه چرا چند روزه پیداش نیست.بهتره براش دعا کنیم. (یاسمین) برگ در بالای درخت هوای سفر درسر دارد... آرزوی خود را به باد می گوید باد رندانه میوزد و او را از شاخه ها جدا میسازد و آنگاه برگ بی خبر از همه جا در پیاده رو فرود می آید چند پای خسته از راه میرسند ، و برگ پشیمان از آرزوی خویش زیر پای عابران از هوش میرود...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:59 توسط یاسمین |
|
|
واقعا این روزا وقت کم میارم.اون شب که این پست کوتاه رو زدم با خودم گفتم فردا پس فردا می شینم کاملش می کنم.اما دریغ از یه فرصت اندک.یا مهمون داشتم یا سرم به کار بچه گرم بود.واگر کمی هم وقت آزاد پیدا میکردم می خوابیدم که کمبود خوابم جبران بشه! روزی که رفتم بیمارستان برای زایمان خیلی استرس داشتم.دلم میخواست با یکی حرف بزنم.با همسرم رفتیم.صبح زود...اما نمی دونم چرا نمی شد هیچی بگم.اونم مثلا می خواست وانمود کنه که جای هیچ نگرانی نیست و همه چی روبراهه سعی میکرد بگه و بخنده و از قیافه بچه و دردسرهاش و ...حرف میزد.اما می شد فهمید که تو دل اونم چه غوغاییه.وقتی بستری شدم و پرستار سرم بهم وصل کرد و کارهای اولیه رو برای رفتن به اتاق عمل انجام داد به همسرم گفت شما می تونی بری.یهو دلم لرزید.احساس تنهایی و ترس می کردم.گفتم میشه باهاش خداحافظی کنم؟گفت البته.و تنهامون گذاشت.بغض کرده بودم و فقط بهش گفتم اگه بچه سالم موند و من نبودم قول بده ازش خوب مراقبت کنی.اونم خندید و گفت خودتو برام لوس نکن.هر دوتونو سالم می خوام.اگه نه فقط تو.بهش گفتم اصلا شوخی نمیکنم.ولی بعدش بین بغضم خندیدم و گفتم در ضمن اگه خواستی زن بگیری یادت باشه یه مادر خوب برای پسرم باشه.در غیر این صورت دعا میکنم از زنت خیر نبینی.ولی خنده و بغضم تبدیل به گریه شد.دستامو گرفت تو دستش و گفت نگران هیچی نباش.من مطمئنم تا یه ساعت دیگه سه تاییمون کنار هم خواهیم بود.پرستار اومد و گفت بسه دیگه وداعتون تموم نشد؟!وقتی رفتم اتاق عمل دوست صمیمی ام که تکنیسین اتاق عمل بود اومد کنارم و منو به حرف گرفت و نذاشت به چیزی فکر کنم.ولی من همینطور داشتم دعا میکردم. بهم گفت بهترین جراح بیمارستان عملت میکنه.کارش حرف نداره.نگران هیچی نباش....ولی نگران بودم... خیلی زیاد... دوستم میگفت کمتر از یه ربع جراحی طول کشید و تا من به هوش بیام یه ساعتی شد.تو این فاصله خبر سلامتی من و بچه رو به بابک داده بود...وقتی به هوش اومدم ازش پرسیدم بچه ام سالمه؟گفت آره...دیگه چیزی نگفتم.گفت نمی خوای بدونی پسره یا دختره؟گفتم مگه پسر نیست؟! گفت چرا پسره. وقتی آوردنم تو بخش بابک اومد و گفت شاهکار کردی خانم خانما!!! باور کنید راست میگفت! وقتی پسرمو آوردن و گذاشتن کنارم حس کردم که چقدر دوستش دارم.بیشتر از هر کسی تو دنیا...چقدر معصوم و دوست داشتنی بود. بعد از هفت روز برگشتم خونه و بهم گفتن پسرم چون فاویسم بوده(حساسیت به باقلا و نفتالین و انواع حشره کشها و برخی داروها) کمی طول می کشه تا کاملا خوب بشه.اما متاسفانه بعد از دو روز که برای تست بریدمش بیمارستان تا خیالم از سلامتیش راحت بشه گفتن دوباره بالا رفته و به 16 درجه رسیده و باید باز هم بستری بشه.این بار تو بیمارستان امام.خیلی عذاب آور بود...ولی برای سلامتیش باز هم مجبور شدم به مدت 4 روز بمونم بیمارستان.چقدر این روزها و شبهای بیمارستان غم آلود و کسل کننده بود.در تمام این مدت از جاهای مختلف دستهای کوچک پسرم خون میگرفتن و هر بار منو از اتاق بیرون میکردن ولی صدای گریه هاشو که می شنیدم اشکهای من هم جاری میشد. فعلا که تقریبا 6 روزه اومدیم خونه و هنوز رنگ پوستش زرده اما دکتر گفت که رو به تقلیله و جای نگرانی نیست.گرچه من هنوز نگرانم... حالا به زودی عکسشو میذارم.اما حالا که کمی بزرگتر شده می بینم شباهتی به من نداره.نه اینکه چون به قشنگی خودم نیست اینو بگم! سومین شب از این ۴ شبی که مجددا بیمارستان رفتم یکی از نوزادان نارس که ۷ ماه به دنیا اومده بود به خاطر ایست قلبی فوت شد.دردآور بودن دیدن اشکهای مادرش که تازه سه روز از سزارینش گذشته بود و غم پدرش که ساعت دو شب خودشو به بیمارستان رسونده بود و اشک می ریخت! خب ببخشید که این پستم طولانی شد و خیلی حرف زدم.آخه به این زودی از این فرصت ها گیرم نمیاد که هم بچه خواب باشه و هم من تو این مدت خواب بودنش وقتم آزاد باشه.سعی می کنم کم کم به وبلاگ همه دوستهای خوبم سر بزنم. پ.ن1:انگار هنوز بعضی از دوستان نمی دونن که اسم پسرم رو ابالفضل گذاشتیم.این نذری بود که من برای سلامتیش کرده بودم.(نمی دونستم اینقدر خودشو تو دل باباش جا می کنه.گاهی حسودیم میشه!) پ.ن2: شمارو به خدا هر وقت دعا میکنید، برای کودکان بیمار حتما دعا کنید.برای آرامش دل مادرانی که فرزند بیمار دارند و امیدی جز خدا ندارن.من هنوز نگران یکی از این مادران هستم که دکترها از علاج فرزندش قطع امید کرده بودن. (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:7 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |